سلام
خیلی وقت پیش میخواستم درباره فیلم روز حسرت بنویسم ولی به خاطر اتفاقاتی که افتاد نشد! حالا که دیگه داریم به آخر سریال نزدیک میشیم به صرافتش افتادم! راستش این سریال خیلیها را به فکر فرو برده و اکثرا از تماشاش کلی احساسات متفاوت و گاها متضاد را تجربه میکنند! راستش من تو این فیلم همه را به گونهای مقصر میدونم غیر معصومه ( البته خدابیامرز!!!!!!! ) راستش مسعود برام مقصره چون با علم کوتاه بودن عمر معصومه نتونست این چند سال را تحمل بکنه و حتی به ظاهر بهش محبت بکنه تا با خاطرهای خوب این دنیا را ترک کنه! با توجه به تقصیر بزرگ خودش تو به وجود آمدن این فاجعه حداقل کاری بود که میتونست بکنه! فریده را مقصر می دونم چون این قدر خودش را کوچیک کرد که برای رسیدن به عشقی چنین خاکی و در واقع پست تن به این همه حقارت و پنهان کاری بده و بعد هی از چاله درآمد افتاد تو چاه! من حتی حاج رضا و مامان نرجس ( با بازی افتضاح افسانه بایگان که بازی قشنگه بقیه هنرپیشهها را تحت شعاع قرار داده و حتی تو رختخواب و سر نماز و سر خاک مرحومه تازه متوفی مژه مصنوعیهاش و سایه چشمش یادش نمیره!!! ) را هم مقصر میدونم! اونها این قدر افلاکی و مقدس و دور از دسترس بودند که پسرشون نمیتونست درددلهای خاکی و فشارهای روحیش را از داشتن این زن و مقصر بودنش را باهاشون درمیان بگذاره! پسرشون چون باهاشون راحت نبود! چون حامی روحی نداشت و چون همیشه مامان نرجسش اونو مقصر و بیاحساس می دونست و فقط طرف عروسشو میگرفت پناه به ازدواجی پنهانی برای ا ر ض ا ی جسمش و پناه به دوست نابابش برای ا ر ض ا ی روحش برد! اون برای دوستش از نگرانیها و دلواپسیهاش میگفت که اگه پدر و مادرش گوش شنواش بودند و مدام سرکوفتش نمیزدند آیا پیش این دوست نابابش میرفت؟!
بگذریم، جنبه دیگه فیلم که خیلی خانومها را به فکر برد خیانت شوهر به زنی معلول که باعث معلولیتش غفلت خودش بود، است! این که اگه خدای ناکرده و زبونم لال این اتفاق برای اون ها بیفته چی؟ عکسالعمل شوهر اون ها چیه؟ بعد با دلواپسی میگند نه! شوهر ما این جوری خائن نیست! اون عاشقه! خوب خانوم های عزیز مسعود هم عاشق زنش بود! اون عشقی که به معصومه داشت به زن دومش هیچ وقت نداشت!!!! راستش حرف زدن آسونه خدا نکنه کسی تو موقعیتش باشه یکیش من! راستش مثل شما منم از شوهرم این سئوال را کردم و اون از زیر جواب دادنش در رفته! تابلو دروغ میگه آخه! راستش انتظار وفاداری از مرد داشتن سخته! طبیعت مرد این جوریه! مرد بعد فیزیکیش به بعد احساسیش میچربه! حتی عشق مردها اکثرا فیزیکیه نه روحی! ( منظور فقط رابطه ج ن س ی نیست! مردها راحتتر میتونند با نوازش احساسشونو نشون بدهند تا با گفتن دوستت دارم و جملات رمانتیک! ) و برخلاف تصور خیلیها مردها به جنس زن وابستهتر هستند تا زن ها به جنس مرد!!!!! ( ابدا منظورم جبههگیریهای فیمینیستی نیست! ) من اینو به جناب همسر نگفتم ولی نشستم و فکرکردم انتظار وفادار موندن از مرد تا ابد غیرواقعبینانه است! اگه خدای ناکرده و زبونم لال من در این موقعیت باشم! ( که البته از خدای منان عاجزانه تمنا دارم منو با سلامتی خودم و عزیزانم امتحان نکنه چون هنوز روحم به اون اندازهها بزرگ نیست!!! ) حتی اگه شوهرم مقصر باشه! چون بچه دارم کندن و جدا شدن سخته! البته خانواده من خیلی حامی من هستند و مسلما مامان نرجسی هم ندارم که این قدر عروس گلم بکنه و تر و خشکم بکنه! به هر حال نیازمند شوهر و پدر بچهام میشم! ازش انتظار ندارم بسوزه پای من ولی انتظار دارم به حرمت من تا زنده بودنم صبر کنه! و چون به زنی که قرار جای منو برای پسرم بگیره حساسم خودم پیشنهاد میکنم با دقت زنی را که قراره بعد من بیاد را انتخاب کنه و منو در جریان بگذاره و در صورت امکان با من آشنا بکنه! زنی که این قدر حسادت بکنه به زنی روی تخت نمی تونه مادر خوبی برای پسر من باشه!!! ببینمش و خودم جایگزینمو انتخاب کنم! راستش چند ماه قبل فیلمی دیدم که زن جوانی که مادر دو دختر کوچیک بود مبتلا به بیماری لاعلاجی شد و به هیچ کس نگفت و تا لحظه مرگ این راز را نگه داشت و برای خانواده اش نوارهای زیادی پر کرد و به وکیلش داد! اون با واقعبینی دختر مهربان همسایه که از نظر خودش مادر مناسبی برای دخترهاش میشد را به خونه برد و اسباب آشنایی بیشتر با شوهرشو فراهم کرد! راستش سراسر فیلم گریه کردم و به روح بزرگ این زن غبطه خوردم!
بازم بگذریم، این بار میخوام یک داستان براتون بگم از دختری معصومه گونه، دختری در جدال با معضل بزرگ قطع نخاع!
چند سال پیش دختر همسایهمون یکی از دوستانشو به مادرم معرفی کرد و ازش خواست برای استخدامش تو سازمان بزرگشون توصیهای بکنه! ( مادرم اصلا اهل بند پ نیست اما این یکی فرق داشت! خدا هم به نظر من راضی به این بند پ بود! گرچه با روح بزرگ این دختر خیلی نیاز به استفاده از بند پ هم نبود! ) این دختر بعدها شد همکار مادرم! داستان غمانگیز و عبرتآموزی داره این دختر!
این دختر زیبا و خوش برخورد، دانشگاه یک شهر دیگه قبول میشه! تو یکی از تعطیلات با 3 تا از دوستهاش ماشینی برای بازگشت به شهرشون میگیرند و شبانه راهی خونه میشند! توی راه با یک ماشین سنگین تصادف میکنند! دختر داستان ما تنها کسی بوده که به این شدت آسیب میبینه و از سینه به پایین قطع نخاع میشه! بارها گفتم خدای من اگه من جای اون بودم چه میکردم!؟ جیغ میزدم؟! روزی هزار بار به خدا میگفتم چرا من؟! از زمین و زمان میبریدم؟! افسرده و غمگین روزهامو برای رسیدن به انتها میشمردم؟! نمیدونم! اما اون هیچ یک از این کارها را نکرد! اون زنده بودن و زندگی کردن رااز سر گرفت! انتقالی گرفت به شهرشون و درسشو تموم کرد! زندگی با معلولیت را یاد گرفت! هیچ وقت امیدشو از دست نداد و برای روزی که دوباره بتونه راه بره مدام فیزیوتراپی رفت! ( در اثر قطع نخاع عضلاتی که حسشونو از دست میدهند لاغر و ضعیف و بدفرم میشند! فیزیوتراپی میرفت تا پاهاش شکلشونو از دست ندهند و ضعیف نشدند! ) بعد از تمام شدن درسش برای استقلال مالیش به سر کار رفت! اون با لب خندون و انرژی بیکرانش دوستان فراوانی به دست آورد که براش خیلی کارها میکردند! ولی برای وبال گردن نبودن و در جهت استقلال بیشترش خونهای جدا از پدر و مادر پیرش گرفت! تصورش هم سخته چه برسه به عملش! این که خودت برای خودت غذا بپزی و خونه را مرتب کنی! خودت به خودت مرتب سوند وصل کنی و اگه یک دفعه از ویلچر به زمین بیفتی خودت به تنهایی و مشقت باید برگردی روی صندلی! دختر خوش خنده ما مرتب به سر و وضعش میرسید و با کمک دوست های خوبش توی دروههای همکارها ( که منم با مادرم میرفتم ) شرکت میکرد و حتی خودش هم مهمونی می داد و تو مهمونیش خودش غذا هم میپخت! گاهی این روح بزرگ هم خسته میشد که البته کاملا طبیعیه! گاهی از سختیهاش میگفت و گریه میکرد! میگفت از رژیم دائمیش برای متناسب و سالم موندن! از مشکلات بی حسی! از این که موقع حمام رفتن پوست پشتش با دستگاه گرمکن سوخته و اون نفهمیده و تاولهاش به خاطر بی حسیش به سختی خوب شده!!!!! ( زخمها به علت بی حسی خیلی دیر خوب میشه! خطر عفونت همیشه هست! ) از استخوانهای شکسته لگنش میگفت که باعث زخم درونی و عفونت های مکرر میشه و اون نمیفهمه! ولی همیشه راضی بود و خندان! دخترهمسایه مون میگفت یک بار که دوستان دور هم جمع شدیم بعد ناهار همگی دراز کشیدیم و فقط اون نشسته بود! بهش اصرار کردیم که بخوابه و اون میگفت راحتم! بهش گفتیم اون نخوابه ما ناراحتیم و اون به خاطر ما قبول کرد! و چه قدر از اصرارمون پشیمون شدیم و شرمنده! فقط نیم ساعت طول کشید که با کمک خواهرش و به سختی از روی صندلیش بره روی تخت بخوابه!! شنیدن و دیدن خیلی فرق داره با لمس این مشکل!
بعد از بازنشستگی مامان رابطهها کمتر شد و بعد هم که من ازدواج کردم و رفتم تهران! ازش خبر بخصوصی نداشتم تا همین 1 سال پیش که با مردی آشنا شد که بهش پیشنهاد ازدواج داده بود! مرد 40 ساله بود و خوب البته دختر هم سنش کم کم بالا رفته بود! دختر شجاع ما از سختیهای ازدواج با زنی معلول گفت و گفت و مرد قبول کرد! به خاطر اصرارهای مرد به شرط زندگی آزمایشی به مدت 6 ماه قبول کرد! 6 ماه پیش خبر عروسیش را شنیدیم! 4 ماه پیش مامان و همکارها را برای ناهار دعوت کرده بود! شوهرش به خاطر کار دائم مسافرته اما فقط یک خونه داره اونم خونه اون دختره! راستش من دقیق از زندگیشون خبر ندارم! و چون نمیخوام حرف الکی بزنم چیزی نمیگم! ولی مامان میگفت خوشحال و سرحال بود! عکسهای عروسیشو بهشون نشون داده بود! با لباس سفید عروسی روی ویلچر و آرایش مخصوص عروس از هر روزی زیباتر شده بوده!!!! الان از وضع زندگیشون خبر ندارم! اما از صمیم قلب براشون آرزوی خوشبختی دارم و خیلی خیلی خوشحالم مردی پیدا شد که عمق روح بزرگ و دل وسیع و مهربون این دختر را ببینه!
پیوست: من نمی دونم چرا پارسی بلاگ کار خودشو می کنه! این همه نافرمانی؟!؟!؟ هرچی اآمدم سایز و فونتشو درست کنم نشد! ببخشید شرمنده